|
سکوت طوفانی | ||
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 0:6 ] [ شقایق ]
كز كرده در گوشه ای دنجی از خود [ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 8:49 ] [ شقایق ]
من آن فرداي روشني هستم كه خورشيد از پس نگاهم دوباره طلوع ميكند و سپيده با صبح، تكرار نگاهم ميشود خاكستر دردهايم را امروز به باد دادم تا فردا شميم شكوفه ها را ميهمانم كند [ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 23:53 ] [ شقایق ]
صداقت چشمان تو در برابر حرف هايم عمري ست به اندازه ي عمر يك قاصدك در برابر طوفان ويرانگر پاييز كوتاه و مختصر
[ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ 20:18 ] [ شقایق ]
آوار اين گذشته ي شلوغ كي مي رسد زلزله اي در من تمامش كن تمامش كن تمامش كن [ چهارشنبه سوم آذر 1389 ] [ 12:13 ] [ شقایق ]
سقوط اين رابطه حرف يك روز و يك شب نيست گذشته شك برانگيز يك روياست [ دوشنبه یکم آذر 1389 ] [ 10:55 ] [ شقایق ]
ساقي ميكده گر مرا نديدست باز پياله ي دستم اگرچه خاليست باز گمان به حال خرابم مبر هرگز چشمان مستت نور رهاييست باز [ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 23:39 ] [ شقایق ]
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد. در من زندانیِ ستمگری بود که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم. [ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 10:11 ] [ شقایق ]
در تلاطم اين نا برابري ها دربه در خيابان ذهنم تلو تلو خوران به جلو مي روم گويي آثاري از بي چارگي در من نيست پس چيست اين مبهم جلد كرده ي روحم .در بالاي همه ي تنهايي ها باز سرم به سنگ مي خورد.خيالات و تفكراتم را هجي ميكنم چيزي پيش نمي رود. كاش پرواز را به خاطر مي سپردم تا ديگر باد را سرزنش نمي كردم تا آسمان مي دوم خنده ام مي گيرد . گويي دلم از خود بي خود شده هر چه به دنبال خيوشتن مي گردم ديوارها بيشتر برايم بلند مي شوند و سلام مي كنند. در نابرابري هاي اين نامردي ها چنين به حقارت نشستن عقل را از سر جدا ميكند. چگونه مي توان لحظه اي درنگ كرد با بد عهدي هاي روزگار. تا به خود بيايم لحظه ها برايم از دور دست دست تكان ميدهند لحظه ها را چيزي پر نمي كند. تمام اين تنهايي ها را به خود مي گويم اما چه خوب كه خدا هم مي شنود گويي تمام زندگاني ام را تقسيم كرده من در اين طرف اين رود پر خروشان هدايت خدا با سياهي دست و پنجه نرم مي كنم خدا برايم پلي به ميان مي آورد به ياد تمام تنهايي ها دوستت دارم [ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 ] [ 13:23 ] [ شقایق ]
كاري از من بر نمي آيد وقتتي كارگران غمخانه ام تمام وقت در كارند حتي برگه ترخيص غم هايم را امضاء كردم اما گويي مجوز عبور نگرفتند دليلي روشن: مواد اوليه فاسد است . . . چنديست تاريخ انقضاي من گذشته است [ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 10:55 ] [ شقایق ]
جاودانه ترین لحظه را میسازم
با مشتی از خس و خاشاک تا دیگر باد ناتوان نباشد... [ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 11:8 ] [ شقایق ]
دست میکشم
بر شیشه های عرق کرده ی خیالم تا شاید پنجره احساسم ترحم انگشتانم را بی شک باور کند [ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 10:45 ] [ شقایق ]
وداع کردم با خود وقتی از زیر کلام تو عبور کردم و بارانی که از دیشب می بارید سیلی شد و من با بدرقه تو متولد شدم... [ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 10:29 ] [ شقایق ]
برگ پاییزم و از شاخه جدا ماندم زیر پا ماندم و در کار خدا ماندم خشک گشتم و زرد گشتم و زار باد آمد و من دست به دعا ماندم
[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 10:25 ] [ شقایق ]
چه اندازه در این عالم فانی دردست یارب تو رهایم کن زین همه بن بست دیگر نخواهم ماند در این ماتمکده پست پس تو رهایم کن که نیست هیچ و همه بند است [ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 10:22 ] [ شقایق ]
لیاقت می خواهد
وجود پاک صحرا را باد نوازش کند و چه حقارتی که من نوازشگر طوفان تنهاییم [ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 10:14 ] [ شقایق ]
مي خواهم بگويم ...... فقر همه جا سر مي كشد ....... فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ...... فقر ،چيزي را « نداشتن » است ، ولي آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست ....... فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتاب هاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ...... فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي كند ...... فقر ، كتيبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ..... فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي شود ..... فقر ، همه جا سر مي كشد ........ فقر ، شب را« بي غذا » سر كردن نيست .. فقر ، روز را « بي انديشه» سر كردن است .. دکتر شريعتي [ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 12:54 ] [ شقایق ]
قاضی تقدیر با من ستمی کرده است به داوری میان ما را که خواهد گرفت؟ من همة خدایان را لعنت کردهام همچنان که مرا خدایان و در زندانی که از آن امید گریز نیست بداندیشانه بیگناه بودهام!
"شاملو"
[ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 13:22 ] [ شقایق ]
ندیدمت اما چشمهایم را بازتر کردم نشنیدمت اما هر روز گوش هایم را تیز تر کردم نگفتمت اما سکوتم را سرشار از سخن کردم نبوییدمت اما سالهاست مست از کوچه هوایت میگذرم.
[ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 12:59 ] [ شقایق ]
کودکیم را فریاد زدم تا چین های پیشانیم همچون چین دامن کودکیم در باد باز شود. سخت بود اما صدای خنده های دوستانم در باد پیچید قطره اشکی بر گونه هایم سر خورد و چه زیبا بود خاطره ی سرسره بازی هایم دیریست در خاطره هایم میگردم شاید عروسکم را پیدا کنم. [ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 12:47 ] [ شقایق ]
سخن گفتن را دوست دارم امروز دیگر نه گوش سپردن را ترجیح می دهم تا چشم هایم هم اندکی بازتر شوند ادامه مطلب [ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 12:41 ] [ شقایق ]
در پشت صدا پنهان مي دود هردم در ميان شبهايم تلنگري بر شيشه هاي يخ زده خيالم مي زند آرام با نوازشگر با ناز در گوش هر چلچله ي باغ ذهنم اميد را زمزمه مي كرد در قدم هاي بي اندازه ي ذهنم قدم به قدم نزديك مي شود اما همچون سرابيست كه كوير تشنه ي نگاهم را تشنه تر مي كند و شرمسار قطره اي از نگاهش سراپا انتظار آري اين عشق سرابيست. [ شنبه دهم شهریور 1386 ] [ 0:56 ] [ شقایق ]
شراب و سكوت و باران
مراتسلي نيست خروج تو از خانه بود كه مرا تسلي بود تو ديري است در باران هستي خانه ي ترا در باران گم كردم باران خانه ي ترا مي شناسم برگ خانه ات را ديده بودم اكنون پنجره هاي خانه ات در گل هاي ياس گم است گل هاي ياس را بر گيسوان مي بافي هزار ساقه ي ياس را ديده ام كه در خانه ي ما گل نمي دهد هزار ياس را در گلدان در بازار ديده ام كه بوي ترا دارد من در باران به آتشبازي رفتم آتشبازي را در گذشته درخانه ي تو ديده بودم باران را امروز در خانه ي تو ديدم آتشبازي مرا يافت باران مرا رها كرد . [ پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ] [ 23:19 ] [ شقایق ]
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ می شود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟ اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم [ چهارشنبه دهم آبان 1385 ] [ 13:49 ] [ شقایق ]
کوهها با هماند و تنهاياند همچو
ما، باهمان ِ تنهايان [ جمعه پنجم آبان 1385 ] [ 1:0 ] [ شقایق ]
به تو دست ميسايم و جهان را در مييابم،
به تو ميانديشم و زمان را لمس ميکنم معلق و بيانتها عُريان. ميوزم، ميبارم، ميتابم. آسمانام ستارهگان و زمين، و گندم ِ عطرآگيني که دانه ميبندد رقصان در جان ِ سبز ِ خويش. از تو عبور ميکنم چنان که تُندری از شب. ميدرخشم و فروميريزم ... [ چهارشنبه سوم آبان 1385 ] [ 15:3 ] [ شقایق ]
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که در من ميگذرد. اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من ميگذرد. اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ در من ميگذرد. □ در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم. نيلوفر و باران در تو بود خنجر و فريادي در من، فواره و رويا در تو بود تالاب و سياهي در من. در گذرگاهات سرودي ديگرگونه آغاز کردم. □ من برگ را سرودي کردم سر سبزتر ز بيشه من موج را سرودي کردم پُرنبضتر ز انسان من عشق را سرودي کردم پُرطبلتر ز مرگ سرسبزتر ز جنگل من برگ را سرودي کردم پُرتپشتر از دل ِ دريا من موج را سرودي کردم پُرطبلتر از حيات من مرگ را سرودي کردم. [ چهارشنبه سوم آبان 1385 ] [ 14:59 ] [ شقایق ]
تمامي مُردهگان بودم:
مُردهی پرندهگاني که ميخوانند و خاموشاند، مُردهی زيباترين ِ جانوران بر خاک و در آب، مُردهی آدميان از بد و خوب. من آنجا بودم در گذشته بيسرود. با من رازی نبود نه تبسمي نه حسرتي. بهمهر مرا بيگاه در خواب ديدی و با تو بيدار شدم. [ چهارشنبه سوم آبان 1385 ] [ 14:53 ] [ شقایق ]
از بختياري ماست شايد که آنچه مي خواهيم يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد ...
[ شنبه بیست و نهم مهر 1385 ] [ 0:30 ] [ شقایق ]
در تاريكي بي آغاز و پايان دري در روشني انتظارم روييد . خودم را در پس در تنها نهادم و به دورن رفتم : اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد . سايهاي در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد . پسي من كجا بودم ؟ شايد زندگيام در جاي گمشده اي نوسان داشت و من انعكاسي بودم كه بيخودانه همه خلوتها را بهم ميزد و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو ميرفت . من در پس در تنها مانده بودم . هميشه خودم را در پس يك در تنها ديدهام . گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ، در گنگي آن ريشه داشت . آيا زندگيام صدايي بي پاسخ نبود ؟ در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود . و من در تاريكي خوابم برده بود . در ته خوابم خودم را پيدا كردم و اين هشياري خلوت خوابم را آلود . آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟ در تاريكي بي آغاز و پايان فكري در پي در تنها مانده بود . پس من كجا بودم ؟ حس كردم جايي به بيداري ميرسم . همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم : آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟ در اتاق بي روزن انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟ در تاريكي بي آغاز و پايان بهتي در پس در تنها مانده بود. [ شنبه هجدهم شهریور 1385 ] [ 1:42 ] [ شقایق ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||